تبليغاتX
انجمن دانشجویی امام علی(علیه السلام)

بیایید در این شب سرد برای تمام کارتن خواب ها، برای تمام کسانی که پول کافی برای گرم کردن خودشان یا حتی سیر شدن ندارند دعا کنیم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:35  توسط   | 
...

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند                          تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار                      تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند                این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل‌‌، گمان مكن به شب جشن مي‌روي             شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست                از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست                       گاهي بهانه‌ايست كه قرباني‌ات كنند

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 0:43  توسط   | 

 

   روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر  فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر !

پدر پرسید: آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد: بله پدر !

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاتمان یک

فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاتمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیات ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست !

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد:

متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم ! 

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 12:34  توسط   | 

فقر  ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ……

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ……

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …..

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …..

 

دکتر شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:23  توسط   | 

لطفا به آدرس زیر مراجعه فرمایید:


http://jilemo.persiangig.com/weblog/neviseh_1294233550.html


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 16:30  توسط   | 

خدايا

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

...

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم



دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 20:57  توسط   | 
حسین یعنی 

شرافت

عزت

بزرگواری

که حر را توبه می پذیرد و می بخشد

حسین یعنی

جوانمردی

محبت

عاطفه

که نیمه شب قبل از روز عاشورا خار های صحرا را می کند .

نکند فردا پاهای کوچک  کودکان که می دوند از هول و هراس در این صحرا زخم شود...

حسین یعنی

مسوولیت

درد انسان

جان فشانی

که الا ای مردم بیدار شوید از این خواب سنگین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:41  توسط ادبی  | 
 

سر آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟

طبیعت بشر در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد.

یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست.سخن از آنان است که اسلام آورده اند،اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند.

کنج فراغتی و رزقی مکفی و ...

دلخوش به نمازی   و دعایی که بر زبان می گذرد....

 از شهید آوینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:32  توسط ادبی  | 
 

اماما من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار و سیصد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است، اما مگر نه اینکه آن صحرا بادیه ابتلائات است و هیچکس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟

آنان را که این لیاقت نیست رها کرده ام.مرادم آن کسانند که "یا لیتنا کنا معک" گفته اند.

پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو برم...

شهید آوینی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:29  توسط ادبی  | 

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند:" آب بیاور!"،
می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند را بشمارد
و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید
پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند
قبل اینکه سرشان داد بزند:
"می گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش.
می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد.
حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه  راه برد.
یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.
یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
می شد آب را نریزد روی آب
ولی پای برادرش که به میان می آمد....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 21:41  توسط   |